تبليغاتX
دل من

 

 

دل من

با خدا باش تا خدا با تو باشد

           
   
  خدا
سلام

ميلا قائم آل محمد (عج)مبارك باد.

زندگی با همه‌ی وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به جزا دادن و افسوردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی جنبش  جاری شدن است

از تماشاگاهه آغاز حیات تا به جای که خدا میداند
SohrabSepehri.com

 

2 نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390 ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط رضا | 

 
سلام

تقریبا یکسالی هست که ننوشتم ولی باید گفت که فرصت نبوده حالا هم کوتاه یه چیزی مینوسم./.

من آن گلبرگ مغرورم كه ميميرم ز بي آبي ولي با خفت و خواري پي شبنم نميگردم

2 نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389 ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط رضا | 

  بازم بعد از مدتی سلام
سلام



نام شعر : غمي غمناك

شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.

مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.

فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟


مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است.

2 نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388 ساعت 2:12 قبل از ظهر توسط رضا | 

 

 

Shape Of My Heart

He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect
He deals the cards to find the answer
The sacred geometry of chance
The hidden law of a probable outcome
The numbers lead a dance


I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart


He may play the jack of diamonds
He may lay the queen of spades
He may conceal a king in his hand
While the memory of it fades


I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart


And if I told you that I loved you
You'd maybe think there's something wrong
I'm not a man of too many faces
The mask I wear is one
Those who speak know nothing
And find out to their cost
Like those who curse their luck in too many places
And those who fear are lost


I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart

2 نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388 ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط رضا | 

  به یاد فرهاد مهراد
سلام

چند ماهی هست که وقت نکردم بیام اما باید بگم که وبلاگم ۴ساله شد به خودم تبریک میگم...!!!

این یکی از ترانه های فرهاد هست

شنبه روز بدی بود روز بی حوصلگی
وقت خوبی كه می شد غزلی تازه بگی
ظهر یكشنبه ی من جدول نیمه تموم
همه خونه هاش سیاه روی خونه جغد شوم
صفحه ی كهنه ی یادداشتای من
گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو میگه كه چشم من
تو نخ ابر كه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
غروب سه شنبه خاكستری بود
همه انگار نوك كوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو
اما موش خورده شناسنامه ی من
عصر چهار شنبه ی من عصر خوشبختی ما
فصل گندیدن من فصل جون سختی ما
روز پنجشنبه اومد مثه سقاهك پیر
رو نوكش یه چیكه آب گفت به من بگیر بگیر
جمعه حرف تازه ای برام نداشت
هر چی بود پیش تر از این ها گفته بود

 

2 نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط رضا | 

  شاعر
سلام...

شاعر که شدم
نردبانی بلند بر می دارم
پای پنجره ی پرسه های پسین پروانه می گذارم
و به سکوت سلام آن روزها سرک می کشم
شاعر که شدم
می آیم کنار کوچه ی کبوترها
تاریخ یادگاری دیوار را پررنگ می کنم
و می روم
شاعر که شدم
مشق شبانه ی تمام کودکان جهان را می نویسم
دیگر چه فرق می کند
که معلمان چوب به دست
به یکنواختی خطوط مشق های شبانه
شک ببرند یا نبرند ؟
شاعر که شدم
سیم های سه تارم را
به سبزه های سبز  گره می زنم
و آرزو می کنم
آهنگ پاک صدای تو را بشنوم
شاید که شاعری
تنها راه رسیدن به دیار رؤیا
و کوچه های خیس کودکی باشد

2 نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 7:5 قبل از ظهر توسط رضا | 

  چشم من

سلام...

چشم من بيا منو ياري بکن ... گونه هام خشکيده شد کاري بکن

غير گريه مگه کاري ميشه کرد ... کاري از ما نمي ياد زاري بکن

تا قيامت دل من گريه مي خواد

هر چي دريا رو زمين داره خدا ... با تموم ابراي آسمونا

کاشکي مي داد همه رو به چشم من ... تا چشام به حال من گريه کنن

تا قيامت دل من گريه مي خواد

قصهء گذشته هاي خوب من ... خيلي زود مثل يه خواب تموم شدن

حالا بايد سر رو زانو بذارم ... تا قيامت اشک حسرت ببارم

دل هيشکي مث من غم نداره ... مث من غربت و ماتم نداره

حالا که گريه دواي دردمه ... چرا چشمم اشک شو کم مي ياره

خورشيد روشن ما رو دزديدن ... زير اون ابراي سنگين کشيدن

همه جا رنگ سياه ماتمه ... فرصت موندنمون خيلي کمه

تا قيامت دل من گريه مي خواد

سرنوشت چشاش کوره نمي بينه ... زخم خنجرش مي مونه تو سينه

لب بسته، سينهء غرق به خون ... قصهء موندن آدم همينه

 تا قيامت دل من گريه مي خواد

2 نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط رضا | 

 
سلام

سال نو مبارک ان شاالله سال خوبی برا همه باشه.

این دفعه شعر زبیت از زنده یاد عمران صلاحی نوشتم که خیلی دوسش دارم.

به زبان خودشان

با درختی که زند سر به فلک
به زبان مِه و ابر
به زبان لجن و سایه و لک
به زبان شب و شک حرف مزن

با درختان برومند جوان
به زبان گل و نور
به زبان سحر و آب روان
به زبان خودشان حرف بزن

تهران - 13/5/59

2 نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط رضا | 

  غم
سلام

بعد از مدتی بازم هم نوشتم...

2 نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط رضا | 

  فرشته ها
به نام خدا

سلام:

- هيچ وقت نخواسته ام جاي فرشته اي باشم که تاريخ را مينويسد.
روزهاي تکراري، داستانهاي تکراري، سرنوشتهاي تکراري .
بيچاره فرشته ...
روز آخر، تمام يادداشتهاي او ، کوچکترين نقطه عالم را هم پر نخواهد کرد.

- وقتي اميد در بهشت نيست، پس براي زمين معجزه است. و من هنوز با «اميد» زنده ام.

2 نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط رضا | 


   

This Template Designed by: دل من. All rights reserved.